روزی که بچه اول رو به خونمون آوردیم ...
روزی که بچه اول رو به خونمون آوردیم همه چیز تو زندگیم تغییر کرد.بی نهایت عاشق بچم شده بودم اما توی اینه که نگاه میکردم این ادم جدید رو انگار نمی شناختم با اون آدم قبلی خیلی فرق داشت... طولی نکشید که برنامه هام تغییر کرد نمیتونستم طبق ساعت بخوابم یا هر وقت دلم خواست چیزی درست کنمو بخورم... انگار یکی منو توی اقیانوسی انداخته بود بدون قایق نجات. حتی یه دوش گرفتن ساده هم خیلی برای من سخت شده بود. ناگهان متوجه شدم که من آزادی های قبل از مادری رو از دست دادم و خودم رو در حال مبارزه با تلاطم تجربه مادری می دیدم. در حالی که سعی داشتم به خودم ثابت کنم که من همون آدم قبلی با همون نیازها هستم ولی کار خیلی سختی بود... به نظرم سختی کلمه مناسبی نیست...



